Monday, December 13, 2010

مطلب پایانی

سلام مهربان گرامی
از اینکه به صفحه ی من آمده اید سپاسگزارم
استفاده از خدمات سرور بلاگر برای ما فارسی زبانان کمی غریب به نظر می رسید. بنابراین به پیشنهاد چند تن از دوستان تصمیم گرفتم تغییر سرور بدهم. ضمن سپاس از آمدنتان به این فضا، با تبعیت از لینک زیر، وبلاگ من را در بلاگفا ببینید؛ راحت تر و بهتر


Sunday, November 21, 2010

خط قرمز ایستگاه سوخته

گوشم سوت کشید
قطار شماره ی 517 که راه افتاد
از دهانم بخار بیرون زد
دهقان فداکار در آن قطار بود
من هم در آن قطار بودم
می ترسیدم کمی جلوتر کوه ریزش کرده باشد
من قلبم برای تو ریزش کرد
تو هم در همان قطار بودی
درست روبروی من؛
کاغذی در دستت بود که مهر قرمز داشت
مهر قرمز یعنی باطل، همه چیز فسخ
حتا احساس هم باطل
حتا نفَس هم باطل
مهر قرمز یعنی که ما
از خط قرمز عبور کرده بودیم؛
از خط قرمز ایستگاه، سال ها دور شده بودیم
.
.
.
در قطار 517
قطاری که هنوز سوخت گیری نکرده بود
قلبم برای تو ریزش کرد
می خاستم نگه اَش دارم
می خاستم که تو را ببوسم
قطار در سیاهی یک دالان گم شد
چون من و تو که در ازمحلال یک حس
قطار ایستاد
به شدت ها با تو برخورد کردم
بوسیدمت اما لب هایت روی هم چفت شد
من نگه اَش نداشته بودم؛
سوختم؛
-
سوختش
تمام شد

Sunday, November 7, 2010

شهرزاد خزان زده

روی صندلی نشسته ای
و من تو را نمی بینم
کنار او نشسته ای
و من او را تنها می بینم

شهرزاد به زور اخبار می گوید
و من شیفته ی داستان هایش
فریب خورده ام

پاییز ریشه هایش حتا از
اتاق من هم بیرون زده است
و حتا آن قدر بی شرم است
که ریشه هایش
هم برگ داده است

Saturday, October 30, 2010

من صد رنگ اَم

من چهار خطم؛

به اندازه ی نیمی از یک رنگین کمان
بر زمینی که هنوز باران تمام نشده است
و
خورشید برای دیدن زمین نفسش
بند آمده
وقتی که ابرها به دعای آفتاب پرست
مدام رنگ می بازند
و زمین از شادی سرشار

چرا که مشق های دانش آموز کلاس دهم
هنوز تمام نشده است

من یک خط ممتدم؛
طلوع؛
غروب؛
وقتی که زمین دلش برای آسمان تنگ شد
آن جا که خورشید در انتهای این دریا تنش را به آب زد
من تنها یک غروب کوچک ام

وقتی که مهتاب خود را به آسمان کشید
من یک خط ممتد بودم
گمشده
میان یک غروب تا طلوع

من چهار خط ممتد شکسته ام؛
مربعی
که آشیان تو

Monday, October 4, 2010

اکنون زاده شدم؛ این جا


به آشیانه ی صدها دروغ پناه آورده ام
خلایق می شناسید نگاهم را
که از پی عبور شهاب سنگی
منتظر
از این سو به آن سوی صحرا می پرد

آی
دیوانه منم که نگاهم
حتا ذره ای روشنی ندارد

تنها عصای دور بینی بر چشمانم بسته ام که
نفس ها را هم حتا از فاصله ی چند
سانتی نمی شناسد

مجروح و درمانده
اما پا برجا
به این نفرین های سگی
جان می دهم
شلاق درشکه سوار ها هر ثانیه
بر دست های نمک بسته ام می سوزند

و تنها محتاج نگاه رهایی
که آزادی می بخشد
وای که دیوانه بیش از این زنجیر را تاب نمی آورد
و این مرگ بود که زنجیر را می شکست
بیا و زنجیر طلسم شده را
بعد از نخستین آواز قناری
بشکن

اکنون زاده شدم
بعد از نگاه های ساعت دو نیمه شب
اگر چه که هنوز
تمام اتفاق های خوب
تا قبل از ساعت صفر تمام می شوند
اما
صدای تیک زدن های این ساعت شماطه دار چیز دیگری می گوید
نگاهی که با من آغاز می شود
و با عصای ام سر سازش ندارد

به عمویم گفتم

به عموی ام گفتم دنیا دیگر خوب نیست
گفتم خوبی دیگر خوب نیست
باید بد بود؛ اما بدی خوب نیست

گفتم بد خوب را نمی فهمد
بدی خوب نیست

گفتم خوبی تنها بدی می بیند
گفت خوبی خوب نیست
خوبی بد را خوب می بیند
اما

این ها را به عموی ام گفتم
اما عموی ام دیگر خوب نیست
انگار حتا او هم فهمید که باید بد بود
چون بدی خوب است
و
خوبی خوب نیست

حتا زمین هم دیگر خوب نیست
حتا ماهی های کف خلیج مکزیک هم
شب ها خاب نفت کش ها را می فهمند

حتا زمین هم می داند که
دیگر خوبی خوب نیست

این ها را به عموی ام نگفتم
چون دیگر حتا عموی ام هم خوب نیست
.
.
.

Wednesday, September 15, 2010

و حدیثی که در جهالت اَت ها
سروده می شود
بشارتی ست بر معجزتی عظیم
که دَرَش هیچ واژه ای را معنایی
 
عظیم تر از هیچ
نیست؛

و تنها زاده ی عصیان خاطره هاست
و نجابتی که
به صدها دروغ می ارزید

شتاب کن بر بهاری
که زیر برف ها پنهان است

و تنها نیازمند نگاهی
که آن را زیر پای اش
لِه کند

بهار اگر بهار بی صداقتی هاست
و اگر پاییز نیرنگ زمستان است؛
برای جامه پوش سنگ فرش های لخت
بگذار که تابستان هم آواز
هیچستان مان باشد؛
برای روزی که هیچ مان نیست

و سپیداری که بر دستان من
به هر باد، برگ هایش
در دور دست ها خیره می شوند
برای آمدنت فریاد می کشند؛
فریاد آزادی
و فریاد سکوت ها
.
.
.
و سپیدار پیر که هر برگش را
به رهگذاری هَدا می کند
 

برای نمایاندن راهِ
راهِ
راهِ
...
نمی دانم چه بنویسم؛ برای راه تو

برای زمستان ات
که جامه باشم برای گرمای ات
بگذار تا ستاره ها را زیر پای ات
بیندازم
ای خورشید در آستانه های تاریکی
بگذار؛ بگذار ای فروغ های از نفس ایستاده
بگذار

تا ستاره خاموش شود
بگذار تا همه خاموش شوند

بگذار تا نوای این من نیز خاموش شود این بار
در آستانه های سرد طلوع ات؛