Monday, October 4, 2010

اکنون زاده شدم؛ این جا


به آشیانه ی صدها دروغ پناه آورده ام
خلایق می شناسید نگاهم را
که از پی عبور شهاب سنگی
منتظر
از این سو به آن سوی صحرا می پرد

آی
دیوانه منم که نگاهم
حتا ذره ای روشنی ندارد

تنها عصای دور بینی بر چشمانم بسته ام که
نفس ها را هم حتا از فاصله ی چند
سانتی نمی شناسد

مجروح و درمانده
اما پا برجا
به این نفرین های سگی
جان می دهم
شلاق درشکه سوار ها هر ثانیه
بر دست های نمک بسته ام می سوزند

و تنها محتاج نگاه رهایی
که آزادی می بخشد
وای که دیوانه بیش از این زنجیر را تاب نمی آورد
و این مرگ بود که زنجیر را می شکست
بیا و زنجیر طلسم شده را
بعد از نخستین آواز قناری
بشکن

اکنون زاده شدم
بعد از نگاه های ساعت دو نیمه شب
اگر چه که هنوز
تمام اتفاق های خوب
تا قبل از ساعت صفر تمام می شوند
اما
صدای تیک زدن های این ساعت شماطه دار چیز دیگری می گوید
نگاهی که با من آغاز می شود
و با عصای ام سر سازش ندارد

No comments:

Post a Comment