Saturday, October 30, 2010

من صد رنگ اَم

من چهار خطم؛

به اندازه ی نیمی از یک رنگین کمان
بر زمینی که هنوز باران تمام نشده است
و
خورشید برای دیدن زمین نفسش
بند آمده
وقتی که ابرها به دعای آفتاب پرست
مدام رنگ می بازند
و زمین از شادی سرشار

چرا که مشق های دانش آموز کلاس دهم
هنوز تمام نشده است

من یک خط ممتدم؛
طلوع؛
غروب؛
وقتی که زمین دلش برای آسمان تنگ شد
آن جا که خورشید در انتهای این دریا تنش را به آب زد
من تنها یک غروب کوچک ام

وقتی که مهتاب خود را به آسمان کشید
من یک خط ممتد بودم
گمشده
میان یک غروب تا طلوع

من چهار خط ممتد شکسته ام؛
مربعی
که آشیان تو

Monday, October 4, 2010

اکنون زاده شدم؛ این جا


به آشیانه ی صدها دروغ پناه آورده ام
خلایق می شناسید نگاهم را
که از پی عبور شهاب سنگی
منتظر
از این سو به آن سوی صحرا می پرد

آی
دیوانه منم که نگاهم
حتا ذره ای روشنی ندارد

تنها عصای دور بینی بر چشمانم بسته ام که
نفس ها را هم حتا از فاصله ی چند
سانتی نمی شناسد

مجروح و درمانده
اما پا برجا
به این نفرین های سگی
جان می دهم
شلاق درشکه سوار ها هر ثانیه
بر دست های نمک بسته ام می سوزند

و تنها محتاج نگاه رهایی
که آزادی می بخشد
وای که دیوانه بیش از این زنجیر را تاب نمی آورد
و این مرگ بود که زنجیر را می شکست
بیا و زنجیر طلسم شده را
بعد از نخستین آواز قناری
بشکن

اکنون زاده شدم
بعد از نگاه های ساعت دو نیمه شب
اگر چه که هنوز
تمام اتفاق های خوب
تا قبل از ساعت صفر تمام می شوند
اما
صدای تیک زدن های این ساعت شماطه دار چیز دیگری می گوید
نگاهی که با من آغاز می شود
و با عصای ام سر سازش ندارد

به عمویم گفتم

به عموی ام گفتم دنیا دیگر خوب نیست
گفتم خوبی دیگر خوب نیست
باید بد بود؛ اما بدی خوب نیست

گفتم بد خوب را نمی فهمد
بدی خوب نیست

گفتم خوبی تنها بدی می بیند
گفت خوبی خوب نیست
خوبی بد را خوب می بیند
اما

این ها را به عموی ام گفتم
اما عموی ام دیگر خوب نیست
انگار حتا او هم فهمید که باید بد بود
چون بدی خوب است
و
خوبی خوب نیست

حتا زمین هم دیگر خوب نیست
حتا ماهی های کف خلیج مکزیک هم
شب ها خاب نفت کش ها را می فهمند

حتا زمین هم می داند که
دیگر خوبی خوب نیست

این ها را به عموی ام نگفتم
چون دیگر حتا عموی ام هم خوب نیست
.
.
.