Wednesday, September 15, 2010

و حدیثی که در جهالت اَت ها
سروده می شود
بشارتی ست بر معجزتی عظیم
که دَرَش هیچ واژه ای را معنایی
 
عظیم تر از هیچ
نیست؛

و تنها زاده ی عصیان خاطره هاست
و نجابتی که
به صدها دروغ می ارزید

شتاب کن بر بهاری
که زیر برف ها پنهان است

و تنها نیازمند نگاهی
که آن را زیر پای اش
لِه کند

بهار اگر بهار بی صداقتی هاست
و اگر پاییز نیرنگ زمستان است؛
برای جامه پوش سنگ فرش های لخت
بگذار که تابستان هم آواز
هیچستان مان باشد؛
برای روزی که هیچ مان نیست

و سپیداری که بر دستان من
به هر باد، برگ هایش
در دور دست ها خیره می شوند
برای آمدنت فریاد می کشند؛
فریاد آزادی
و فریاد سکوت ها
.
.
.
و سپیدار پیر که هر برگش را
به رهگذاری هَدا می کند
 

برای نمایاندن راهِ
راهِ
راهِ
...
نمی دانم چه بنویسم؛ برای راه تو

برای زمستان ات
که جامه باشم برای گرمای ات
بگذار تا ستاره ها را زیر پای ات
بیندازم
ای خورشید در آستانه های تاریکی
بگذار؛ بگذار ای فروغ های از نفس ایستاده
بگذار

تا ستاره خاموش شود
بگذار تا همه خاموش شوند

بگذار تا نوای این من نیز خاموش شود این بار
در آستانه های سرد طلوع ات؛