گوشم سوت کشید
قطار شماره ی 517 که راه افتاد
از دهانم بخار بیرون زد
دهقان فداکار در آن قطار بود
من هم در آن قطار بودم
می ترسیدم کمی جلوتر کوه ریزش کرده باشد
من قلبم برای تو ریزش کرد
تو هم در همان قطار بودی
درست روبروی من؛
کاغذی در دستت بود که مهر قرمز داشت
مهر قرمز یعنی باطل، همه چیز فسخ
حتا احساس هم باطل
حتا نفَس هم باطل
مهر قرمز یعنی که ما
از خط قرمز عبور کرده بودیم؛
از خط قرمز ایستگاه، سال ها دور شده بودیم
.
.
.
در قطار 517
قطاری که هنوز سوخت گیری نکرده بود
قلبم برای تو ریزش کرد
می خاستم نگه اَش دارم
می خاستم که تو را ببوسم
قطار در سیاهی یک دالان گم شد
چون من و تو که در ازمحلال یک حس
قطار ایستاد
به شدت ها با تو برخورد کردم
بوسیدمت اما لب هایت روی هم چفت شد
من نگه اَش نداشته بودم؛
سوختم؛
-
سوختش
تمام شد
No comments:
Post a Comment